خرید بک لینک

قصّه روباه و شیر
قصّه ای از دِمنه ، آوردم چنین
با سپاس از نصر منشی ، نازنین
نقل ِ آزادی ، از آن کردم ، ببین
-
روبهی زنجیرکرده شیر را
وقت خوابش ، بسته او را دست و پا
جار و جنجال آورده کامل هر کجا
-
خرس یاغی ، کرده با او دشمنی
بر دهن ، بنهاده یونجه ، خرمنی
گفته ، کی دیگر بیابی ، ماءمنی
-
شیرگشت آخر به یاسی مبتلا
دید از همپالکی هایش بلا
تا سرانجام آهوئی کردش رها
-
زاغکی بگرفت آسان عکس از او
زد به در، دیوار جنگل سو به سو
ماجرا ، بنوشت بر آن مو به مو
-
عالم و آدم ، همه دیدند اثر
در تعجّب ، مات و مبهوت از خبر
آبرو از شاه جنگل شد ، هدر
-
شیر آمد در تکاپوی فرار
درمحلّ ِ دیگری یابد قرار
از ابهّت ، از بزرگی بر کنار
-
روبهی گر آورد بر شیر ! یوغ
ماند آیا بر چنین آقا ، فروغ
سلطنت او را نبوده ، بر دروغ
-
سلطنت هر چه غنی ! باشد فقیر
بر حوادث تا ابد ، باشد اسیر
کس ندید این پیشه پاید ، دیر ِ دیر

مردادماه 95 - مهر شهر کرج
9505 – 907

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 13:00

صفحه بندی